فیلم و ادبیات
خدا از خانه به امّیدِ امید بیرون می زنی . امید زندگی بهتر، کار، امید پول . به امید هر چیزی که نداشته ای و حال کورسویی از هیچ کجا برایت چشمک می زند که آری! میتوانی به آن ها برسی. دلت گرفته است، دلت غمی بزرگ دارد اما.... اما از چه کس و چه چیز؛ نمی دانی. در خودت احساس خلأ میکنی، میخواهی آن را به هر نحوی پُر کنی . به بی راهِ می روی، راه را فراموش میکنی گُم میشوی، باز میگردی پشت سرت، تاریکی است و تاریکی و تاریکی و تاریکی و تاریکی. ترس وجودت را فرا می گیرد ترس وجودت را فرا گرفته لحظه ای.... احساس خشم میکنی احساس توانایی اما همه این ها به خاطر همان خلأ است خلأئی که روحت را مثل خوره می تراشد. هیچ، بلای جانت میشود دلت میخواهد فریاد بزنی، پشیمان میشوی ناامید میشوی، به آخر خط میرسی. صدایی به گوشت می رسد، بلند وبلندتر میشود فریاد روحت هر لحظه بلند تر میشود : خــــــــــــــــــــــــــــــدا خــــــــــــــــــــــــــــدا داد می زنی، شیون میکنی. اما.... اما هیچ ! سر خورده ای، حیران میشوی، زانوی غم به بغل میگیری ناگهان.... در عین ناباوری، در عین سرخوردگی.... نور همه محیطت را روشن میکند روحت، جسمت، فکرت . دوبار فریاد می زنی : خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا....!!! صدایت فروکش میکند صدایت هر لحظه ضعیف تر میشود از یاد می بری از خانه به امّیدِ امید بیرون می زنی ....
نظرات شما عزیزان: جمعه 3 آبان 1392برچسب:, :: 15:4 :: نويسنده : مهدی
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |