فیلم و ادبیات
یک متن احساسی ( شعر نیست ) از من حقیر تقدیم به تو دوست عزیز.... گناه وجودم گناه وجودم به قدر یه دریاست نیازم به بخشش فراتر از این هاست حیایی نکردم، ثوابی نکردم بکردم گناه و چه ها که نکردم گناهم بزرگ است، خدایم بزرگتر بکردم گناه و ثوابی نکردم به عرش خدایی، صدایم به زاری به عبد گنه کار نگاهی نمایی؟ در آن دم گناه و سپس خواست بخشش *** خدایا ببخشای، که ذاتم خطایست که بچه مدیدی است عجب در گناه است شنبه 16 آذر 1392برچسب:, :: 1:24 :: نويسنده : مهدی عاشقی را، عاشقی باید سخت تر و نرم تر از آب غم و اندوه بلعد، غم و اندوه چو آب نَحس راهی نبرد، قطره ای حتی به آب سنگ را نرم کند، با دل سنگ ، ذره گونه چو اشک دل عاشق خون است روز و شب گریان است دل عاشق نرم است، عقل او مجنون است دل عاشق داشتن، جرئتی می خواهد دل سنگ می خواهد، که بَرَد اندوهش همچو جویْ در دریا، همچو دریا ساکن دل عاشق دل نیست، دل عاشق یار است یار عاشق دشمن، خود عاشق خوار است دو شنبه 27 آبان 1392برچسب:, :: 23:6 :: نويسنده : مهدی خدا از خانه به امّیدِ امید بیرون می زنی . امید زندگی بهتر، کار، امید پول . به امید هر چیزی که نداشته ای و حال کورسویی از هیچ کجا برایت چشمک می زند که آری! میتوانی به آن ها برسی. دلت گرفته است، دلت غمی بزرگ دارد اما.... اما از چه کس و چه چیز؛ نمی دانی. در خودت احساس خلأ میکنی، میخواهی آن را به هر نحوی پُر کنی . به بی راهِ می روی، راه را فراموش میکنی گُم میشوی، باز میگردی پشت سرت، تاریکی است و تاریکی و تاریکی و تاریکی و تاریکی. ترس وجودت را فرا می گیرد ترس وجودت را فرا گرفته لحظه ای.... احساس خشم میکنی احساس توانایی اما همه این ها به خاطر همان خلأ است خلأئی که روحت را مثل خوره می تراشد. هیچ، بلای جانت میشود دلت میخواهد فریاد بزنی، پشیمان میشوی ناامید میشوی، به آخر خط میرسی. صدایی به گوشت می رسد، بلند وبلندتر میشود فریاد روحت هر لحظه بلند تر میشود : خــــــــــــــــــــــــــــــدا خــــــــــــــــــــــــــــدا داد می زنی، شیون میکنی. اما.... اما هیچ ! سر خورده ای، حیران میشوی، زانوی غم به بغل میگیری ناگهان.... در عین ناباوری، در عین سرخوردگی.... نور همه محیطت را روشن میکند روحت، جسمت، فکرت . دوبار فریاد می زنی : خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا....!!! صدایت فروکش میکند صدایت هر لحظه ضعیف تر میشود از یاد می بری از خانه به امّیدِ امید بیرون می زنی ....
جمعه 3 آبان 1392برچسب:, :: 15:4 :: نويسنده : مهدی مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسهراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
|